|
And one day, with no particular reason, I started to RUN
|
سکانس آخر٬
پرده می افتد. می توان به صدای واقعی سکوت گوش کرد.
برای سکانس های سکوت رها٬
برای رها جز مهر ندارم... برای همه ی شب هایی که گاه تکرار واژه های سرد بود و لبریز بود از خود خواهی و فراموشی. گاه خطی خطی هایی که تکرار زندگی بود در اقلیم مرگ و هرگز از رنگ خالی نبود. برای همه ی نگاه هایی که در سکوت، صادقانه از روی رها گذشتند، قصه ای مانده که روایتش نه محتاج راوی است و نه محتاج مستمع. دارایی که تا به همیشه در مأمنش می ماند.
قاتل عزیزت
الهام
و زندگی او مملو از رنج هاست*
غرقه ای نه که خلاصی بایدش
نه به جز دریا کسی بشناسدش
کنار ماشین ایستاده بود، آفتاب می خورد تووی صورتش ، گاهی به سختی چشم هایش را باز می کرد. ساکت که شدم سرش را آورد بالا ...صدایی که دو سال از شنیده شدنش می گذرد... فقیر باش رها.
گفت: فقیر باش رها و یاد بگیر که فقیر بمانی.
فقیر باش. یعنی با همه دارایی ات بازی کن. همه چیزت را بده. آن جای قصه اش را دوست دارم که با تکه تکه های وجودت، بی دریغ، بازی کرده باشی . همه را باخته باشی، تا ریز ترین تکه ها روی صفحه پخش شده باشی، به تمامی باخته باشی ... به تمامی
تو...
اینها آخرین تکه های توست . رهای عزیز! گفته بودم برایت یا خودت تعریف کرده بودی برایمان. من خواب دیده ام... نامی به من الهام شد ... فردا که به قربانگاه برویم نام همه ی برّندگی مهرش را به گلوی تو می ریزد. تو آخرین قربانی میشوی. به پای حقیقت هر دویمان . برای خانه ای که هر دو ساخته ایم. نامی مهربان گلوی تو را خواهد برید و تو رها خواهی شد تا من همه چیزم را باخته باشم . تا بی دریغ، تو را زندگی کرده باشم ... به تمامی
کسی قصه ی صبح را نمی گوید. تو همین امشب قربانی شدی. آن وقت که به حرمت این همه هم رنجی سکوت کردیم . به هستیمان و به نیستیمان رضایت دادیم. لبخند محوی از رضایت گلوی تو را برید .. ما با همه ی داراییمان بازی کردیم، با همه ی دارایی، همه ی عمر ، همه ی نام. بازنده ای که ناگهان به تمامی بازی را می برد... به تمامی